
Home . Email . Profile . Rss . Design Theme
نگاه جان گدازم از تو باشد![]()
بگویم از سرای عشق و باقی 
بگویم از نگاه بی نگاهی![]()
دلم اید به سویت هر دم ای دوست
نباشد جز تو جانانی که نیکوست![]()
شبی با عشق تو در غم بمانم
جهانی از پی ان عالم برانم![]()
شوم با تو یکی در جان و در روح
نخواهم هیچ از دنیای مکروه![]()
دگر تاب غم دوری ندارم
بگو تا دل شود دیوانه ی تو![]()
به دنبال می و میخانه ی تو
بگو تا جان شود آییینه ی داری![]()
به روی نور در کاشانه ی تو

تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم
تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی
و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم
تو دریایی ترینی ، آبی و آرام و بی پایان
تو من موج گرفتاری اسیر دست طوفان
تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
تو من در آرزوی قطره های پاک بارانم
نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار
و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم
بمان امشب کنار لحظه های بیقرار من
ببین با تو چه رویاییست رنگ شوق چشمانم
شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد
و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم
تمام آرزوهایم زمانی سبز می گردد
که تو یک شب بگویی،دوستم داری تو،می دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش و دریاست
و من امشب قسم خوردم ترا هرگز نرنجانم
به جان هرچه عاشق توی این دنیای پرغوغاست
قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم
بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم
دیگر دلم هوای سرودن نمیکند تنها بهانه دل در گلو شکست
سر بسته ماند بغض گره خورده دلم گریه های عقده گشا در گلو شکست
ای داد کس به باغ دل داغ دل نداد ای وای های های عزا در گلو شکست
آنروزهای خوب که دیدیم خواب بود خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست
بادا مباد گشت و مبادا به باد رفت آیا ز یاد رفت و چرا در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم با تو خداحافظی کنم بغضم امان نداد و خدا...در گلو شکست
حیله می زند به من این غزال زندگی
خسته می کند مرا لحظه های بی کسی
بی کسی شد عایدم در قبال زندگی
رفت عمر اندکم،كودكم بزرگ شد
كودكم چه پير شد در خلال زندگي
مثل برق وباد رفت،لحظه هاي شاديم
مثل برق وباد رفت،ماه و سال زندگي
قول مي دهم به تو،قول من شكستنيست
ناگزير وجبري است احتمال زندگي
از تمام غصه ها غصه را تو خط بزن
كرم غصه مي خورد سيب كال زندگي
آينه شكستني است،فكر كن به حرف من
بر خودت نگاه كن،در زلال زندگي
اين كتاب كهنه را هر كسي ورق زده
كه در آن نوشته اند از مثال زندگي
هر كسي به لهجه اي گفته شعر رندگي
واژه اي جديد نيست خوش به حال زندگي
زندگي و زندگي،اين هميشه شعر ماست
زندگي من تويي، بي خيال زندگي
حتی نگاه اخرت رو بر زخم من مرحم نکردی
وقتي كه رفتي غصه ها را،از خاطر من كم نكردي
وقتي كه رفتي اسمانم،يكباره رنگ تيرگي شد
مهتاب من از چشم شب رفت،وقتي كه تو دركم نكردي
اي كاش همراه نگاهت،پر ميكشيدي از سكوتم
رفتي ولي در اوج عزلت،يك لحظه هم تركم نكردي
ديدي كه در دستان تقدير،دلواپسي ايينه ام بود
آيينه هاي قلب من را،از غصه و غم كم نكردي
اين جاده اين تكرار مبهم،اين لحظه هاي بي قراري
مردم ولي بر دست يادت،ديدي ولي خاكم نكردي
.............................................................................

عشــــوه مـيـکرد تا بـدست آرددل مـارا
کـه صــــــــــــد دل و آه او نـديـدم بـس
کـه بـه خـــويـشـتـن ننــگريـدم اي يارا
به رضاي من ميکرد هرچه ميخواستم
تـابـدسـت آرد ايـن دل بـي پــــروا را
به هــواي تـوگـشـتـم اي کـوي دوست
تـاکـه پـنـداري اين دل بـي پـــروا را
چــه بـگـويـم کـه نـپـذيـرد اين دل کس
به جــز خـواهان اين دل بي پروا را
آه که چـه عــاشق بود ومن نــميديدم
آن صــدهـا نـدا ز ديـار آشـنـــا را
بـازم بـه ديـار او راهـي بــازاســت
تـاکـه بـازگرداند ايـن دل بـي پـروارا
دلي که صـدسال به پي عشقي ميگشت
آه که نديده بود سـرچـشـمـهء پرآوا را
بازجويم به کوي اوي که نيست جزاو
باشـــد،نبــاشدش عشـــق دل آراي را
اي عشــــق مـرا به سـوي او سـوق ده
که عاشق است وگواراي اين دل شيدا را
غـروبـا میون هــفته بر سـر قـبر یه عاشـق
یـه جوون مـیاد مـیزاره گـلای سـرخ شـقایـق
بی صـدا میشکنه بغضـش روی سـنـگ قبـر دلدار
اشک میریزه از دو چـشـمش مثل بارون وقت دیدار
زیر لب با گـریه مـیگه : مـهـربونم بی وفایـی
رفتی و نیـسـتی بدونی چـه جـگر سـوزه جـدایی
آخه من تو رو می خواستم اون نجـیـب خوب و پاک
اون صـدای مهـربون ، نه سـکــوت ســرد خــاک
تویی که نگاه پاکت مـرهـم زخـم دلــــم بـود
دیدنـت حـتی یه لـحــظه راه حـل مشکـلـم بود
تو که ریـشه کردی بـا من، توی خـاک بی قراری
تو که گفتی با جـدایی هـیـچ مـیونه ای نداری
پس چـرا تنهام گذاشـتی توی این فـصل ســیاهی
تو عـزیـزترینی اما یه رفیـق نــیـمه راهــی
داغ رفتنـت عـزیـزم خط کـشـیـد رو بـودن مـن
رفتی و دیگـه چـه فایده ناله و ضـجـّه و شیـون
تو سـفر کردی به خـورشـید ، رفتی اونور دقایق
منـو جا گذاشتی اینجا با دلی خـســته و عاشـق
نمـیـخـوام بی تو بمـونم ، بی تـو زندگی حرومــه
تو که پیش من نبـاشـی ، هـمـه چـی برام تمـومه
عاشـق خـسـته و تنها سـر گـذاشـت رو خاک نمناک
گفت جگر گـوشـه ی عـشـقو دادمـش دسـت توای خاک
نزاری تنها بمونـه ، هــمـدم چـشـم سـیـاش باش
شونه کن موهاشو آروم ، شـبا قصـه گو بـراش باش
و غـروب با اون غـرورش نتونسـت دووم بـیـــاره
پاکشـیـداز آسـمـون و جاشـو داد به یـک سـتاره
اون جــوون داغ دیـده با دلـی شـکـسـته از غـم
بوسـه زد رو خـاک یار و دور شد آهسـته و کم کم
ولی چند قدم که دور شد دوباره گـریه رو سـر داد
روشــــو بــر گــردونـــد و داد زد
بـه خـدا نـمــیـری از یاد
آن موجودی که یک زمانی با تو بود که بود؟
بگو: دریایی از عشق که به هیچ دیده ای جز دیده ی من آشیان ندارد
بگو : دیوانه ای بت پرست است که بتش را دیوانه وار دوست می دارد
بگو : عاشقی ک از تمام دنیا دل کنده و تنها به من روی آورده
بگو : مرا دلخوش خود می داند و بدون من راضی به مرگ است
و اگر از تو پرسیدند که دوستش داری؟
بگو :
آری دوستش دارم 
میگفت: از قطره تا دریا شدن راهی است بس طولانی ،راهي از رنج و
وصبوري هر قطره را لياقت دريا نيست .قطره عبور كرد وگذشت .قطره پشت
سر گذاشت. قطره ايستاد ومنجمد شد.قطره روان شد راه افتاد.قطره از
دست داد وبه اسمان رفت وهر بار چيزي از رنج و عشق وصبوري اموخت.
تا روزي كه خدا گفت:امروز روز توست روز دريا شدن.خدا قطره را به دريا
رساند.قطره طعم دريا شدن راچشيد،طعم دريا شدن را،اما.....
روزي قطره به خدا گفت:از دريا بزرگتر هم هست ، خدا گفت:اري ازدريا
بزرگتر هم هست. قطره گفت پس من ان را ميخواهم بزرگترين را،
بي نهايت را.خدا قطره را برداشت ودر قلب ادم گذاشت و گفت:اينجا
بي نهايت است .ادم عاشق بود دنبال كلمه اي ميگشت تا عشق را
توي ان بريزد،اما هيچ كلمه اي توان و سنگيني عشق رانداشت ادم
همه ي عشقش را توي يه قطره ريخت.قطره از قلب عاشق عبور كرد
و وقتي كه قطره از چشم عاشق چكيد خدا گفت:
حالا تو بي نهايتي چون كه عكس من،اشك عاشق است.

باز هم با نام تو افسا نه اى گلريز شد
باز هم در سينه ام عشق تو شور انگيز شد
باز هم همراه بوى ميخك و محبو به ها
خاطراتم پر كشد با ياد تو در كوچه ها
باز هم وقتى نگاهت گيرد از من فاصله
ديده ام مى بارد اما نم نم و بىحوصله
باز قلب پنجره بر روىمن وا مى شود
باز هم پروانه اى در باغ پيدا مى شود
باز هم لاىكتابم مىنهم يك شاخه ياس
مىكنم بهر پيامى قاصدك را التماس
باز هم در هر شفق دلتنگ و دلگير مىشوم
باز هم با ياد تو سر شار رويا مىشوم
ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته
از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته
یک سینه غزق مستی دارد هوای باران
از این خراب رسوا امشب دلم گرفته
امشب خیال دارم تا صبح گریه کنم
شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته
خون دل شکسته بر دیدگان تشنه
باید شود هویدا امشب دلم گرفته
ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو
پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته
گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است
فردا به چشم اما امشب دلم گرفته

سرم را در تاريکي گودالها فرو ميبرم. لباس سکوت بر تن ميکنم و ديگر به تو
نميگويم بمان. کنار ميروم تا راه زندگي خود را به تنهايي طي کني. ميفهمم اما
وانمود به نفهميدن ميکنم. حس را در خودم ميکشم. عشق را سرکوب ميکنم تا با
تنهايي خود خوش باشي.
من با خنجر زدن به روح و جسمم، آنچه را که تو ميخواستي برايت فراهم کردم.
آسوده باش که به آنچه ميخواستي رسيدي... در حاليکه حتي لحظهاي به آنچه من
ميخواستم فکر هم نکردي...
براي اعتراض نيست که اين سخنان را ميگويم. بارها به تو گفتهام که قلب من از
گدايي کردن عشق مستغني است. براي برهم زدن روزهاي آرامت هم نميگويم.
تکرار اين جملات براي اين است که روز به روز بيشتر از گذشته از تو و زندگيت متنفر
شوم تا زندگي کسي را مانند تو نابود نکنم...!
عشق عشق یعنی خلوت و راز و نیاز
عشق یعنی سوز بی ماوای ساز
عشق یعنی یک بغل یاس سپید
عشق یعنی سبزی باغ و بهار
عشق یعنی انتهای انتظار
عشق یعنی وعده بوس و کنار
عشق یعنی یک تبسم بر لب زیبای یار
عشق یعنی با خدا در بی کسی
عشق یعنی بی نهایت تا خدا
عشق یعنی هر چه بینی عکس یار
عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی از فراقش سوختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی تا ابد رسوا شدن
عشق یعنی هر چه در دل آرزوست
عشق یعنی عالمی راز و نیاز
عشق یعنی یک تکیه گاه و جان پناه
عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی از رضایش عمر گیر
عشق یعنی بندگ آزادگی



نفرین به تو ای غریبه
به تو که روزی اشنا ترین لحظه هایم بودی!
سکوت خسته و قلب شکسته ام را ببین با من چه کردی؟
ایا تاوان عاشق شدن و عاشق بودن این است؟!
اگر چنین است پس نفرین بر عشق...
روزگار تنها شدنم را در جاده ی انتظار می گذرانم
نفرین به تو ای غریبه...
باز میان شقایق های سرخ گم خواهم شد
میروم تا شاید این بار غریقی را با خیلی از امواج
محبت به سوی ساحل مهربانیم بکشانم
چیزی بگو چیزی نخواهم گفت
سکوت های سر به زیر از کودکی با من است
و من این بار میخواهم عاقلانه ببینم نه عاشقانه...

اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای
به خدا بدان که این دست خودم نیست!
اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست!
دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم.
دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر
لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم!
به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم!
دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی
من شکستم تا تو را عاشق کنم
بعد من باران فقط آب است وبس
هر که بعد من سراغت را گرفت
زشت یا زیبا فقط خواب است وبس
ُُُُُُُُُُُُُُُُُُُ
قلب من در هر زمان خواهان توست
این دو چشم عاشقم مهمان توست
گرچه لبریز از غمی درمانده ای
این نگاهم در پی در مان توست
در میان ظلمت شبهای غم
چلچراغ قلب من چشمان توست
در کنارم لحظهاای آسوده باش
همدم دستان من داستان توست
{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{
بگذار که در حسرت دیدار بمیرم... در حسرت دیدار تو بگذار بمیرم... دشوار بود مردن و روی تو
ندیدن... بگذار بدلخواه تو دشوار بمیرم... بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ... در وحشت و
انوده شب تار بمیرم... بگذار که چون شمع کنم پیکر خود آب.... دربستر اشک افتم و ناچار
بمیرم... میمیرم از این درد که جان دگرم نیست... تا از غم عشق تو دگر بار بمیرم... تا بوده ام
ای دوست وفادار تو هستم... بگذار بدانگونه وفادار بمیرم

گفتي بهم كه از تب تو داغم
گفتي بيا ستاره نور به پاشون
به كلبه تاريك و بي چراغم
گفتي بهم يه دنيا رمز ورازي
عاشقي دريايي از نيازي
يادت مياد يه روزي زير بارون
گفتي برام قصري از عشق مي سازي
گفتم داري سر به سرم مي زاري
شوخي نكن تو منو دوست نداري
كاش كي ميشد من اشتباه ميكردم
مي فهميدم راس راسي بي قراري
گفتم دلت يه روزي جام ميذاره
گفتي دلت عاشق وبي قراره
اما ته قصه ديدم دروغه
قصه ي تو يه حرف راست نداره

امشب تنهایی بی قرار چشمان خسته ام
دیوارها امتداد حسرت را می دانند
حضور خاطره ها تنها یاد توست
که دشت سبز امید را برایم زنده می سازد
کاش جای شهر غربت اسمان ابی بود
کاش دلها لبریز از احساس بود
و ای کاش در شهد غربت ،غربت هم رنگی داشت


از روزگار دلم گرفته از این تکرار دلم گرفته
دلم می خواد گریه کنم بارون ببار دلم گرفته
برای گم کردن خویش رها شدن از کم و بیش
برای در خود گم شدن جدا از این مردم شدن
بهانه ی گریه می خوام بهانه ی فریاد زدن
بیا تو باش ای مهربان بهانه ی گریه ی من
از روزگار دلم گرفته از این تکرار دلم گرفته
دلم می خواد گریه کنم بارون ببار دلم گرفته
از من دیگه هیچی نمونده یه قصه ام صد باره خونده
امروز هوا هوای گریه س گونه هامو بارون پوشونده
ابر غمم بارون نمی شه درد سکوت درمون نمی شه
بخون برام از پشت شیشه درد سکوت درمون نمی شه
از روزگار دلم گرفته از این تکرار دلم گرفته
دلم می خواد گریه کنم بارون ببار دلم گرفته

دست من نيست گاهي وقتا روزم آفتابي نميشه
حتي با معجزه ي عشق آسمون آبي نميشه
دست من نيست گاهي وقتا تلخ و بي حوصله مي شم
بين ما بين من و تو من خودم فاصله مي شم
دست من نيست...دست من نيست
يه شبايي باد و بارون ميزنه به برگ و بارم
اون شبا هواي آشتي حتي با خودم ندارم
يه روزاي ابر تيره منو ميبره از اينجا
مي بره اونوره ديروز گم مي شم اون دور دورا
مي دونم گاهي بلور قلبتو مي شکنه حرفام
صبر تو به سر رسيده از من و سرگشتگي هام
با گذشت به من نگاه کن تو که مي بيني چه تنهام
رو نگردون از من اي خوب اگه بدترين دنيام
وقتي که دور مي شم از تو اي هواي مهربوني
غمو تو چشات مي بينم اما اي کاش که بدوني
من گمشده.....من بد....با همه سرگشتگي هام
تو را از هميشه بيشتر
بيشتر از هميشه مي خوام

دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود
تو در کنار من بشینی؟...... محال بود![]()
هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود
چشمان مهربان تو پاک و زلال بود![]()
پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری
با تو چقدر کوچه ی ما بی مثال بود![]()
نشنید لحن عاشق من را نگاه تو
پرواز چشم های تو محتاج بال بود![]()
سیب درخت بی ثمر آرزوی من
یک عمر مانده بود ولی کال کال بود![]()
گفتم کمی بمان به خدا دوست دارم
گفتی مجال نیست ولیکن مجال بود![]()
یک عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود
سهم من از عبور تو رنج و ملال بود![]()
چیزی شبیه جام بلور دلی غریب
حالا شکست وای صدای وصال بود![]()
شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد
اما نه با خیال تو بودم حلال بود
بییابیم راز خوب اشنایی
بیا در سرزمین سبز امید
بکاریم بوته ی زیبای هستی
چرا همچون گلی خوشبو نباشیم
میان بوستان اشنایی
چرا پروانه گلها نباشیم
به وقت درد و رنج و بی قراری
بیا ابی شویم در رود جاری
رویم پای دل بی جسم و جانی
بیا در سرزمین ناامیدی
بکاریم بوته ی امید واری
چرا ازیکدیگر دلگیر باشیم
نمی مانیم در این دنیای فانی
چرا از دیگران حالی نپرسیم
نیابیم از دوستان حتی نشانی
بیا تا خاک پای دوست باشیم
شویم غمخوار او در زندگانی
بیا تا قدر یکدیگر بدانیم
نگوییم هرگز نام جدایی